
دوستان نازنینم سلام
راستش اینگار همه گله مند شدند از اینکه مطالبم پاییزیه
خوب البته گفته بودم که من /تو پاییز دلم بارونیه
ولی چشم/ یه خاطره خنده دار واستون مینویسم تا دلتون میخواد به اینجانب بخندین............
دو سه روز پیش از خواب بیدار شدم و با چشم خواب آلو د بساط صبحانه رو آماده کرد م وبا دل دلا نشستیم پای سفره و بسم الله........
جاتون خالی نون و شیر و کنجد و گردو و از این حرفا
میشه گفت ته کاسه دیگه یکم شیر مونده بود که تلخی اون اجازه نداد تهشم سر بکشم.........
با لحنی معترضانه به مادرم گفتم مامان چرا این کنجدا تلخ بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یهو مامانم گفت کدوم کنجد؟؟؟؟؟؟؟؟
گفتم همین دیگه ...اینکه تو شیشست
یه دفعه دیدم همه زدن زیز خنده و گفتن کی تا حالا بانون و شیر اسفند میخورن..........
آره چشمتون روز بد نبینه یه مشت اسفند خالی کرده بودم تو کاسه شیر و با دل دلا دو ساعت میخوردم....
اینم از روزگار ما خبرنگارا. دیگه.....
البته به قول پدر بنده اینجانب تا آخر عمر از چشم ونظر و این حرفا مصون و محفوظ خواهم ماند